کد مطلب: 5161

تاریخ انتشار: فروردین ۲۲, ۱۳۹۶

بیاد عشق معلمی!

🔹گاهی توفیق رفیق می‌شود و با  معلمی آشنا می‌شوی  که  به تعبیر اقبال لاهوری دیده‌ات را بیدارتر و اندیشه‌ات را هوشیارتر می‌سازد. ١٨‌سال از آن زمان گذشت. پیاده از مدرسه به سمت خانه می‌رفتم آن زمان  پیاده‌روی در کوچه باغ‌های خاکی و آرام شهرمان صفای دیگری داشت یکی از  دانش‌آموزانم به نام یوسف را دیدم  سلام سردی داد و به تندی رد شد چند قدم آن طرف‌تر آقای موحّد، دبیر ادبیات سوار بر دوچرخه می‌آمد یوسف او را که دید ایستاد و به گرمی  سلام داد. آقای موحد از دوچرخه‌اش پایین آمد و شروع به خوش‌وبش با او کرد به جمع آنان پیوستم همکارم با  خوشرویی مرا تحویل گرفت  چشمان یوسف از محبت برق می‌زد چیزی که قبلا هرگز ندیده بودم آقای موحد با حوصله و دقت در مورد موضوعی  سخن می‌راند  یوسف  حرف او را قطع کرد و در مورد قیمت دوچرخه‌اش سوالی پرسید به این  پرسش  جواب داد دوباره از همان جایی که کلامش قطع شده بود سخن را آغازید لحظاتی بعد بار دیگر یوسف  سوال بی‌ربطی مطرح کرد  به این سوال  هم  با آرامش  پاسخ داد و باز   دنباله حرفش را پی گرفت شاید پنج یا شش  بار یوسف پرسش‌های بی‌ربط پرسید و او بدون کمترین ناراحتی یا نکوهشی  جواب داد تا این‌که خود یوسف متوجه اشتباهش شد و دیگر  سکوت کرد  صبر و حوصله کم‌نظیر همکارم در مقابل دانش‌آموزش آن هم  خارج از مدرسه و ساعت کاری تعجبم را برانگیخت در پایان آقای موحد به یوسف  گفت: این دوچرخه مال تو، الان می‌خواهم با همکارم در این کوچه باغ قدم بزنم.
یوسف لحظاتی ‌هاج و واج ماند سپس  به این بهانه که نیازی به  دوچرخه ندارد آن را نپذیرفت  ولی وقتی اصرار معلمش را دید  با خوشحالی پذیرفت  سوار دوچرخه شد و رفت می‌خواستم به این سخاوتمندی‌اش اعتراض کنم  دوچرخه کاملا نو بود شاید کمتر از یک هفته از خرید آن می‌گذشت ولی امانم نداد  از جیبش مقداری بادام زمینی  درآورد و  تعارفم کرد طعم آن بادام‌های زمینی هنوز زیر زبانم هست  از چشم‌هایم منظورم  را فهمید  و گفت: معلم فقط سرکلاس معلم نیست هرجا باشد  معلم است و باید به دنبال رهایی خودش و دیگران باشد.  یوسف در معرض اعتیاد است  تا زنجیرها  از پایش باز نگردد  نمی‌تواند بیاموزد و اوج بگیرد. آن روز برای نخستین بار عمیقا به حرف‌های همکارم گوش دادم. چقدر دلم می‌خواست آن کوچه باغ طولانی‌تر گردد تا بیشتر سخنش را بشنوم اشتیاقم را که دید برای  فردا ناهار به خانه‌اش دعوتم کرد ولی تأکید نمود ساعت ٩ صبح آنجا باشم  نیازی به آدرس هم نبود انتهای همان کوچه باغ.
سر ساعت به خانه‌اش رفتم  دیدم نشسته و سبزی پاک می‌کند  برای من هم تعدادی سیب‌زمینی آورد و خواست پوست بکنم آن روز تعدادی از بچه‌های فقیر مدرسه را برای ناهار دعوت کرده بود قیمه خوشمزه‌ای  پخت.  بعد از ناهار هماهنگی‌های لازم را انجام داد  تا بچه‌ها  را روز جمعه به  کوه ببرد. او فقط  به دنبال اعتلای شاگردانش نبود همین حساسیت و دقت را در مورد همکارانش هم داشت  یک بار همکاری که تازه دکترا گرفته بود و مدام از مبانی تعلیم و تربیت مدرن  حرف می‌زد از او رهنمودی خواست تا بتواند  کلاسش را بهتر اداره کند.  آقای موحد  جواب داد:    گاهی سرت را پایین بیاور تا همه چیز را از نزدیک ببینی  برای شروع اگر زباله‌ای در کلاس دیدی خم شو و آن را بردار! آموزگاری، برای آقای موحد شغل نبود زندگی‌اش بود  از مال دنیا هیچ نداشت اعتقاد داشت ثروت اندوزی تعلق می‌آورد و تعلق ریشه بیشتر خطاهای آدمی است. دستمزدش اغلب صرف دو چیز می‌شد  کمک به  دانش‌آموزان  فقیر و سفر. چمدانش همیشه آماده بود  فرصت و امکانش که جور می‌شد آن را بر می‌داشت و سفر می‌رفت جهان برای او حکم کتابی را داشت که با سفر آن را می‌خواند. همکاران و مدیران زیادی او را به باد انتقاد می‌گرفتند تا شاید روش کارش را تغییر دهد  مثلا پس‌اندازی کند خانه‌ای بخرد برای آینده و پیری تدبیری بیندیشد  ولی بی فایده بود  او روش خودش را  داشت روشی که هرگز آن را تغییر نداد.
شاید ایرادهای جدی بتوان از  آقای موحد و امثال  او گرفت چرا که این‌گونه همکاران هرگز به‌عنوان عضوی از یک سازمان صنفی نمی‌شوند و رویکرد سندیکایی را بر نمی‌تابند ولی با این همه نمی‌توان روحیه ایثار و تاثیرگذاری عمیق این‌گونه معلمان را نادیده گرفت. یک بار از او پرسیدم آیا عدالت آموزشی امری ممتنع است یا ممکن؟ آیا امکان دارد همه کودکان روزی از آموزش باکیفیت، رایگان و عادلانه بهره‌مند شوند،  این شعر خیام را برایم خواند:
سودا چه پزی تا که چو دل سوختگان
آزاد به ترک خود نگیی نشود!

مرتضی قره‌باغی، آموزگار

♦️ آموزگار خویشتن
💥روزنامه شهروند ،
بخش جامعه ، ۲۱ فروردین ۹۶

ضیافت اندیشه های پویا

عالی(۱)خوب نبود !(۰)
برچسب ها :
ارسال دیدگاه