طنز ،نکته،داستان

  • ذات خراب….!!!

    پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد: گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد…

  • جهانی تر و انسانی تر

    در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم .  روستایی که با یک رودخانه فصلی ( به قول اهل روستا ؛ دره ) به دو قسمت تقسیم می شود .  روستا دو  تکه شده بود ،…

  • متشکرم چارلز!

    داستان فوق العاده جذاب متشکرم چارلز! + تحلیل راهبردی چند سال پیش هنگام اهدا یک جایزه معتبر که برنده آن یک خانم بود. او پشت تریبون رفت و در حالی که همه انتظار داشتند نطقی…

  • سیاست!!!

    یک کمونیست مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد. هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد یک مجسمه دید از او پرسید: این چیه؟ مرد گفت: شکل سوالت…